یادم آید آنوقت

 که دلم همدم رویای تو بود

 چشمه نور امید

 از دلم میجوشید

 مهر و  امید و تمنای وصال تو مرا مجنون کرد

 از دلم بیرون کرد غیر عشقت

 همه چیز

  ...

 عشق تو یک سبد خاطره بود

 یک سبد پر ز گل یاس سپید

 چشمه نور امید

 همه را گم کردم

 عشق از دستم رفت

 ...

 دیشب اما یادت

 باز تا خانه ما آمد و رفت

 لحظه ای شاد شدم

 از غم آزاد شدم

 باز در ژرف خیالت فرو رفتم و با یاده تو آرام شدم

 خنده ای روی لبانم بنشست

 باز از چشمه خشکیده چشم

 قطره ای اشک

 ز شوق نگه روی تو بر گونه دوید

 خواب دیدم که تو باز آمده ای

 عشق را آوردی

 و به من می خندی

 خنده ات شیرین بود

 خانه از بوی تو عطر آگین بود

 باز من محو نگاه تو شدم

 با نگاهی نگران

 پی چیزی بودم

 عشق را میجستم

 بازهم خندیدی

 هدیه ات را که گل سرخی بود

 پیش آوردی و من بوئیدم

 ناگهان داد زدم

  ((وای آن گم شده ام باز آمد))

 در دلم مهر به پرواز آمد

 دست دل میلرزید

 ماه بر ما خندید

 تا نگاهش کردم

 چشم زیبایش را از نگاهم دزدید

 شب زیبائی بود

 ...

 سحر از خواب پریدم

 دیدم

 نه تو هستی

 نه نشانی ز تو هست

 لیک این سینه به یاد تو کمی گرم شده است

 گرمی مهر تو باز بر دلم تابیداست

 ...

 صبح شد

 خسته از هجرت و دلتنگ از این شهر و دیار

 در پی باد بهار

 می خرامیدم و فریاد زنان میگفتم

 (( یا مرا تا بر دلدار ببر

                               یا پیامی ز بر یار بیار))