من و تو

 

من و تو

بارها زمان را در کافه ها و کوچه ها فراموش کرده بودیم

و حالا

زمان داشت از ما انتقام می گرفت....

آغوش تو

میبوسمت

آنقدر که طرح لبانم روی اندامت بماند

می خواهم همه بدانند آغوش تو قلمرو من است.........

حماقت

 

چه حماقتی که می رانی ام و باز احمقانه می خواهمت

چه غرور بی غیرتی دارم من ...........