من خدا را دارم

من خدا را دارم...

من خدا را دارم...


کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری بی همراه
گم شدن تا تهِ تنهایی محض
سازکم با من گفت:
هرکجا لرزیدی
از سفر ترسیدی
تو بگو از ته دل ...
من خدا را دارم
من و سازم چندیست که فقط با اوییم ...
من خدا را دارم ...
من خدا را دارم ...


ای شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک
گاهی انتظار
این سهم چشم های من است ...


چقدر خوبه که تو هستی ...
چقدر خوبه تو رو دارم ...

دیده تا چند شود دست به دامن باران

 همتی کن که گرفته است دل من باران
مرگ باغ است بیا تا به عزای گل و سرو

 هر دو با هم بنشینیم به شیون باران
نو بهاران به تو خرم که من و باد و خزان

 خار از این بادیه بردیم به دامن باران
من که خون شد دلم اما در این دشت سیاه

 لاله ای دیدی اگر چشم تو روشن باران
تو در اندیشه انی که برویانی آه ...

  فتنه میروید از این جنگل اهن باران
بارشی ولوله ای شور و شری طوفانی

 بر سر خندق ما پل زده دشمن باران
سر باغ و چمنش نیست که امد پرتو

 به وداع سمن و نرگس و سوسن باران

                                                         شعر از : پرتو

هنوز صبورم

که از اول شب تا آخر ترانه

نگاهت را برای آینه تصویر می کنم!
که هر شب

برای تمام ستاره های غریب

شعر آشنای چشمانت را زمزمه می کنم...

صبورم

که پشت این سکوت و سیاهی

هنوز

طلوع چشمانت را از پشت دریای فاصله ها

انتظار می کشم....

ببین

هنوز برای یافتنت تمام فنجانهای سیاه قهوه را

جستجو می کنم

تمام

غزل های حافظ را!

هنوز صبورم

که پشت هم

برای این دل تکرار می کنم:

من مومنم به آمدنت

حتی هزار سال دگر هم.....

باغ بلور

مادرم در خواب بود
و نسیمی ز خدا پیچید در باغ بلور
سیبها جنس خدا ، قرمز و شیرین
انگور نه ، در گوهر بار زمین
می دوم در همه جا ، میپرم تا رویا
و از آن باغ بلور میرسم تا به خدا

مادرم بیدار شد
و به گوشم میخواند:
که تو ای کودک نوپای زمین
پاییز در راه است و بدان آگه باش
که تا رسیدن تا ته باغ یک قدم کافی است

به بهشت رفتم همه جا زرد
همه گندم، همه عطر ،
همه از سنگینی ،می دهند دست به خاک پاک زمین
روزها می گشتم دور این باغ بلور، وز پس لطف سوزان خورشید
گندم ها شاد و سر مست
با هم از یک جنس
می دهند سلام بر کودک نو پای زمین

شاخه ای گندم بود در دستم
مادرم آواز خواند ، و چنان خواند
که آفتابگردانها به برش سجده زدند
خورشید احساسه عجیبی دارد
همه از جنس غرور ، که آفتابگردانها
ناجوانمردانه رو به آواز خوش مادر دارند

دور گشتم از دشت و چنان دور گشتم
تا رسیدم به ابد
ابد از من اسم رمزی میخواست

گفتمش: اسم رمز:
شبنم زیبای خدا روی گل رز

گفت ، وارد شو به این قسمت تاریک زمین
واز برایم شمعی روشن کن
تا ببینم خود را
شمعی از من می خواست
با شعله ی بیدادا زمین ، روشن ساختم شمعی
تا ابد از من چشم پوشاند
تا خود را در فضایی بیند
که به آنه نقطه ی شک می گفتند

و چنین بود که ترک خورد
ترک خورد خواب آبگینه ایم
و از آن شره ای از احساس به بیرون میریخت

مادرم خواست که آبگینه نازک را
برهم وصله کند
آبگینه شکست و از حول ترک
خواب من از از بین رفت
همه محو ، همه پوچ همه مانند آفتاب پاییزی

خاموشها گویا ترند

غنچه با لبخند مي‌گويد:
- تماشايم كنيد!
گل بتابد چهره، ‌همچون چلچراغ:
- يك نظر در روي زيبايم كنيد!

سروناز،
سرخوش و طناز مي‌بالد به خويش:
- گوشه‌ي چشمي به بالايم كنيد!

باد نجوا مي‌كند در گوش برگ:
- سر در آغوش گلي دارم، كنار چتر بيد،
راه دوري نيست، پيدايم كنيد.

آب گويد:
- زاري‌ام را بشنويد!
گوش بر آواي غم‌هايم كنيد!

پشت پرده، باغ،
امــــا،
در هراس؛
- باز، پاييز است و در راهند آن دژخيم و داس.

سنگها هم حرفهايي مي‌زنند؛
گوش كن!
خاموشها گوياترند!

برای قلب من

غم عالم برای این دل کوچک چه به بسیار است

چنان ویرانه گشته گویا کوهی ز آوار است

هوا غمگین

زمین غمگین

سپهری ژرف و بس سنگین

مگر جغدی بر این کاشانه بنشسته

تمام روز وشب بیدار و هشیاراست

خداوندا خداوندا

مرا لختی اگر آرامشی صبری

نهال خوب امیدی

ببخشا

از این ظلمت رهای ده

چه تاریک است و بی روزن

همه درد و صداهای پریشانی

درون این خراب اباد

ای نا با ور دور از غم و اندوه

یک دم هم نمی مانی

نمی خواهم بدانم تو همان ایمان و آیینی

اگر اینی اگر آنی

برای قلب من

زیباترین رویای شیرینی