مادرم در خواب بود
و نسیمی ز خدا پیچید در باغ بلور
سیبها جنس خدا ، قرمز و شیرین
انگور نه ، در گوهر بار زمین
می دوم در همه جا ، میپرم تا رویا
و از آن باغ بلور میرسم تا به خدا

مادرم بیدار شد
و به گوشم میخواند:
که تو ای کودک نوپای زمین
پاییز در راه است و بدان آگه باش
که تا رسیدن تا ته باغ یک قدم کافی است

به بهشت رفتم همه جا زرد
همه گندم، همه عطر ،
همه از سنگینی ،می دهند دست به خاک پاک زمین
روزها می گشتم دور این باغ بلور، وز پس لطف سوزان خورشید
گندم ها شاد و سر مست
با هم از یک جنس
می دهند سلام بر کودک نو پای زمین

شاخه ای گندم بود در دستم
مادرم آواز خواند ، و چنان خواند
که آفتابگردانها به برش سجده زدند
خورشید احساسه عجیبی دارد
همه از جنس غرور ، که آفتابگردانها
ناجوانمردانه رو به آواز خوش مادر دارند

دور گشتم از دشت و چنان دور گشتم
تا رسیدم به ابد
ابد از من اسم رمزی میخواست

گفتمش: اسم رمز:
شبنم زیبای خدا روی گل رز

گفت ، وارد شو به این قسمت تاریک زمین
واز برایم شمعی روشن کن
تا ببینم خود را
شمعی از من می خواست
با شعله ی بیدادا زمین ، روشن ساختم شمعی
تا ابد از من چشم پوشاند
تا خود را در فضایی بیند
که به آنه نقطه ی شک می گفتند

و چنین بود که ترک خورد
ترک خورد خواب آبگینه ایم
و از آن شره ای از احساس به بیرون میریخت

مادرم خواست که آبگینه نازک را
برهم وصله کند
آبگینه شکست و از حول ترک
خواب من از از بین رفت
همه محو ، همه پوچ همه مانند آفتاب پاییزی